سيد ظهير الدين مرعشى

61

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )

اصفهبد شروين باوند به پادشاهى موصوف شد . ونداد هرمزد صاحب الجيش گشت . و در اين ايام خليفه مهدى بود . چون خبر اين واقعه بشنيد سالم فرغانى كه به شيطان فرغانى اشتهار داشت و در عرب و عجم به شمشير و شجاعت معروف و مشهور بود با عساكر بىشمار به طبرستان فرستادند . ونداد هرمزد به صحراى اهلم با او مصاف داد . سالم تبرزينى به ونداد حواله كرد . او سپر بر سر كشيد و خود را از آن ضربت حفظ كرد . هرمزد را اسپى بود نامى با زين مرصّع به نزد خود آورده گفت : « اى ياران ! اين اسب و زمين مال كسى است كه سالم را نزد من آورد . » كسى جواب نداد ! سه مرتبه اين حرف را تكرار كرد . هيچ‌كس جواب نداد . بالاخره پسر ونداد موسوم به ونداد ايزد نزد پدر آمد ، و گفت : « من مىروم » پدر گفت : كار تو نيست ، مرو . پسر روانه شد . ونداد ايزد را خالى بود ، قوهيار نام با او فرستاد تا محافظت و معاونت او نمايد . چون برفتند ، در آن ناحيه گاوبانى بود اردشيرك ماپلورج نام . او را براى راه‌نمايى همراه بردند . اردشيرك از بىراهه ايشان را به سر سالم برد . چون سالم آواز لشكر بشنيد در حال سوار شد و روى به ونداد نهاد . قوهيار بانگ برزد : مترس ! نيزهء او را با سپر ردّ كن و چون درگذرد با شمشير دمار از او برآر ! ايزد همچنان كرد و شمشير بر ميان سالم زد و از اسب انداخت . چون سالم به قتل آمد و اعادى منهزم گشتند ، فورا سوارى را نزد پدر فرستاد . ونداد هرمزد چون از دور سوار را بديد ملول گشت . چون سوار رسيد و خبر فتح رسانيد ، مسرور و شادمان گشت . چون اين خبر به خليفه رسيد ، فراشه نام اميرى را با ده هزار روانه گردانيد . فراشه به راه آرم به طبرستان آمد . ونداد به اصفهبد شروين ملك الجبال پيوست و باهم قرار گذاردند ، كه هيچ‌كس جلو فراشه نرود ، تا او دلير گردد . به محض اينكه نزديك شدند ؛ ونداد هرمزد و اصفهبد شروين چهارصد نفر مرد خود را برداشته بر ابر باستادند . چون فراشه با لشكر خود رسيد اصفهبد و ونداد هرمزد روى به گريز نهادند . لشكر خصم در عقب تاخت . يك مرتبه يك دسته از لشكر طبرستان كه در كمين نشسته بود از عقب سر بر فراشه و لشكر او حمله كرده و فراشه را دستگير كردند و فورا گردن بزدند